تبليغاتX
تراوشات یک مغز خالی

تراوشات یک مغز خالی

اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست

 

 

نویسنده این وبلاگ زنده س، خیالتون راحت ...

باز داره عید میشه ،ولی عیدها دیگه رنگ و بوی قدیم رو نداره ، بوی کفش و لباس نو نمیده،

بوی هزار تومنی لای قرآن نمیده، بوی دور هم جمع شدن نمیده ...

برای من طعم تنهایی و بوی دلتنگی داره ، دلم گرفته خدا ...

یه گوشه ای از این دنیای بزرگ من نشستم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 12:41  توسط فاطمه  | 


یه رویای کوچیک ، اینقدر کوچیک که قابل لمس نبود... ولی یک دفعه... خیلی خیلی یه دفعه اومد تو دنیای واقعیم.. نفهمیدم چی شد...
حس کردنش شیرینه،سکر اوره،یه خلسه و ارامش میاره و من بازم ته دلم کوچیکم میلرزه،
رویای واقعی من فقط مال منه، و اینقدر لطیف و ارومه که منو تو خودش غرق میکنه...
اسمت رو چی بذارم؟!!! کجای دنیای کوچیک و تنهای من ایستادی؟ چطور واردش شدی و اینقدر سریع موندگار شدی؟!!!
خبر از بودنت نداری، ولی هستی و اینقدر بزرگ که حجم تنهایی من رو پر کردی و این... تکرارٍ تکرار نیست...
این منم... فقط من ، و حضور تو لا به لای این دنیای تاریک و خالی...
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 12:28  توسط فاطمه  | 

 

 

 

دوباره متولد شدم...... در بیست و سه سالگی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 13:0  توسط فاطمه  | 

 

سایه مرگ (قسمت اول )

 

برای بار صدم به پهلو غلتید،چشمش به هیکل همسرش افتاد که آروم کنارش خوابیده بود و صدای نفس های منظمش ،تنها صدای این سکوت سنگین بود، زیر نور ملایم چراغ خواب همه چیز شکل دیگه ای به خودش گرفته بود.....

دوباره نگاهش روی صورت همسرش خیره موند و فکرش مشغول شد،هجوم افکار مختلف و مزاحم،خواب رو ازش گرفته بود...نمیخواست بهشون فکر کنه،ولی مجبور بود..باید فکر میکرد..ذهنش به گذشته برگشت..نه خیلی دور، شاید ۲ سال قبل. از کجا شروع شده بود؟ از کی این سایه شوم روی زندگیش افتاد؟

شاید هم همیشه بوده و اون با خوش خیالی حضورش رو نادیده گرفته.... اما حالا...خیلی نزدیک شده بود...

به آینده فکر کرد..اگه اتفاق بیفته چی میشه؟ عکس العملش چی میتونه باشه؟ نابودی؟ دیوانگی؟ بریدن اززندگی؟ یا زنده میمونه و هر روز عذاب میکشه؟!!! آه خدایا...چرا اینقدر سخت؟

دوباره نگاهش به نیمه وجودش خیره شد،زندگی بدن اون چه شکلیه؟ اصلا میشه تحمل کرد؟ کسی میتونه نبودش رو ...نه ...  خدایا چرا؟

 

خسته از این هه فکر و خیال چشمهاش رو بست و تو دلش گفت: خدایا ،میدونم که فقط میتونم نظاره گر باشم...ولی ... خودت بزرگی کن...

 

 

ادامه دارد....

************** خب ،چی بگم؟ اهای ملت ...من دلم تنگه...یکی به داد من برسه... خدایا غلط کردم گفتم به تنهایی عادت میکنم و دوری لازمه و این چرت و پرت ها...من کم اوردم...حالا چه کار کنم؟

 

یکی بیاد با من بریم خرید کنیم..بریم بگردیم...بخندیم...غیبت کنیم و بازم بخندیم... قطره بارون کجایی؟ میدونی چقدر دلم هوای بودنت رو کرده؟ روزهایی که میومدم شرکتتون تلپ میشدم و از ترس رییستون صدام در نمیومد!!!!

سر و تهمون رو میزدن تو سینما بودیم و زیست خاور... خب مگه چیه؟ منم دل دارم دیگه الانم گرفته و دارم خودم رو خالی میکنم...

خودتون گفتید اینجا بنویس...میدونم مسخره و لوس و چرت شده ولی کاریش نمیشه کرد... منم دلم دوست میخوااااااددددددددددددددددددددددددددددددد......................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:49  توسط فاطمه  | 

 

 

سلام...

تصور کنید :

تصور کنید یه دختر و یه پسر خیلی عاشقانه با هم ازداج می کنند..این زوج خوشبخت، خوشبختانه هیچ مشکلی هیچ مشکلی تو زندگیشون ندارن،همچنان روابط عاشقانشون رو حفظ کردن و روز به روز هم این عشق و علاقه بیشتر میشه... البته نه این که همیشه لیلی و مجنون باشن، مثل تمام زندگی های دیگه ،گاهی اختلاف نظر وسلیقه ،بحث های کوچیکی رو پیش میاره..البته از اون نوعش که یکساعت بعد یادشون رفته چی شده و چی گفتن!!! خب این از زندگی این زوج!

حالا یه چیز دیگه رو تصور کنید... یه شخص که از قضا مادر این اقا پسر هم هست،به طریق خیلی جالبی

باعث ایجاد تنش و ناراحتی و دعوا و دلخوری تو زندگی این زوج بشه.... اینقدر این کار ادامه داشته باشه تا یکی از طرفین که اونم از قضا ،دختر ماجرا باشه، خسته بشه و بگه : (( همسر عزیز تر از جانم،با این که عاشقانه دوستت دارم،ولی عطای این زندگی رو به لقاش بخشیدم....))

خب شما اگه ناظر این اتفاقات باشید،چه کار میکنید؟ چه حرفی برای گفتن هست؟

**************************************

 

تا به حال چند بار تو زندگیتون نامه نوشتید؟ نامه اداری و رسمی نه! دوستانه و شاید هم عاشقانه!

من خودم از وقتی یادم میاد عاشق نوشتن بودم،نامه هم همینطور، الان با پیشرفت تکنولوژی و داشتن امکاناتی مثل ایمیل و چت و sms و خیلی چیزهای دیگه که هست و میشه در کمترین زمان از حال بقیه باخبر بشی ،ولی من با بودن تمام این امکانات ،نوشتن روی ورق های سفید و تمیز رو به همه چی ترجیح میدم...روح نوشتنم رو ارضا میکنه... یه خودکار مشکی یا ابی ،ورق های بزرگ و نو که روی هم سوار شدن تا من به نوبت سیاهشون کنم...عجیب لذت عمیقی داره.... این روزها دوباره دارم این کار مفرح رو تجربه میکنم...اگه یه دفعه دیدید پستچی براتون نامه اورده شک نکنید که من فرستادم...

***************************

خیلی حرفها دارم که باید بگم ولی نمیشه و نمیتونم...شدن مثل یه غده سرطانی که روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه...برام دعا کنید همین رو میتونم بگم.... شاید از این به بعد نوشته هام رنگ و بوی شاد نداشته باشن....دست خودم نیست...پیشاپیش معذرت میخوام... لطفا یه نفر یه راه حل خیلی خوب برای خلاصی از دپرسی مفرط پیشنهاد بده...ممنون میشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:29  توسط فاطمه  | 

 

سلام و هزار تا سلام...

میخوام دوباره مثل قبل به اینجا برسم و این یه تصمیم کاملا جدی هست...این ۲ هفته که یه دفعه غیبم زد دلیلش ۲ تا چیز بود: اول که شارژ adsl لطف کرد و در یک لحظه خیلی حساس تموم شد و منم تبدیل شدم به یه موجود عجیب سرخورده..فردای اون شب کذایی هم عازم شهر بندر عباس بودم همراه مهدی و مادر همسر جان...یه جورایی رفتنم اجباری بود..ولی خب بد نبود..البته نت نداشتم و دلم ترکید این مدت...به هر حال گذشت و من برگشتم  و مرسی دوستهای نازنین....

راستش این روزها احساس میکنم بین یه منگنه بزرگ گیر کردم و دارم له میشم...خیلی جلوی خودم رو میگیرم که این احساس تلخ رو به مهدی و علی منتقل نکنم...البته دیشب علی خودش فهید و منم یه دل سیر اشک فشانی کردم...به هر حال گذشت...

دیشب بازم داشتم فکر میکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!! خب مگه چیه پست قبل که توضیح دادم.... داشتم به خانواده ام فکر میکردم که چقدر ازشون فاصله گرفتم..نه فاصله مکانی..دلم..روحم... به یه دونه داداشم فکر کردم که بعضی وقتها ساعتها میشستیم و با هم حرف میزدیم...الان اصلا نمیدونم در چه حاله...مامان نازنینم ..آخ که فکر کردن بهش اشکم رو در میاره..دلم برای همه چیزش تنگ شده حتی اون وقتها که سر بعضی مسایل بحث میکردیم ... خواهر های نازنینم...کجا رفتن اون روزهای خوش؟ بعضی عصرهای جمعه علی(داداشم) ماشین رو برمیداشت و ۴ نفری میرفتیم به گشتن و معمولا هم سر از طرقبه در میاوردیم.........

الان من ۲۲ سال دارم...شاید از نظر ظاهری هیچ کس باورش نشه من ازدواج کردم و بچه هم دارم..ولی دلم خیلی پیرتر شده...امروز رفتم برای خودم یه دفتر نقاشی بزرگ و فانتزی با مداد طراحی خردیم...عشق من نقاشی بود...میخوام دوباره شروع کنم...میدونم دارم ۶ و ۸ میزنم ولی خیلی فکرم شلوغه و بهم ریخته ست..لطفا تحمل کنید...

از سکوت و تنهایی خسته ام...دلم مهمونی و شلوغی و بودن تو یه جمع صمیمی و مونث میخواد...قبلا هم گفتم تمام دوستهای علی مجرد هستن ..به تازگی بهترین دوستش عقد کرده که خانومش زیاد علاقه ای به بودن تو جمع ما نداره..خب اینم از شانس من... امسال میشه سومین سالی که تولدم رو تنهایی جشن میگیرم...خانواده علی رسم جشن تولد گرفتن ندارن و این برای منی که هر سال منتظر سورپرایز و کیک و کادو این چیزها بود خیلی تلخه... چه پست ابکی و مسخره ای شد..میدونم ولی باید بگم...

******************************

خب مثل همیشه یه چیزی حدود ۳۰ ساعت بین خطهای بالاو اینا فاصله افتاد... الان خیلی بهترم ..اخه دیشب دلم خیلی پر بود... چه خوبه یه جای باشه عقده گشایی کنی و چرت و پرت بنویسی و دوستهای طفلکت هم مجبور بشن بخونن...

به نظرتون نداشتن دوست تو دنیای واقعی چقدر سخته؟ همیشه تنها بودن و تکرار مکررات؟ دل بستن به خوشی های کوچیک ... نگه داشتن غم و غصه ها تو دل خودت تا عزیزانت چیزی نفهمن... زورکی خندیدن؟ مسافرت اجباری و الکی لبخند زدن در جواب حرفهای صد من یه غاز؟ صد نفر ازت بپرسن  چه کار کردی اینقدر لاغر شدی؟ و سوالهایی که از شدت شخصی بودن دلت بخواد طرف رو خفه کنی...

خب دیگه غر غر هام تموم شدن... خسته نباشید اگه تا اخر خوندید...

اینم سهمیه این هفته میریم تا چند روز دیگه تا با یه موضوع خوب بیام...منتظر باشید.... برمیگردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 19:38  توسط فاطمه  | 

 

 

سلام دوستهای نازنین....

یه هفته ست میخوام بیام و بنویسم ولی نمیشه...اخه گل پسرم اومدهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com و به کامپیوتر به چشم هوو نگاه میکنه.... حالا که من اینجام....

خب داشتم فکر میکردم...موضوع این دفعه همه همین فکر کردنه....

اصولا من بیشتر اوقات زندگیم رو در حال انجام این امر خطیرم...به جرئت میتونم بگم تمام لحظه های من با فکر کردن میگذره...البته همه این کار رو میکنن و همیشه تو ذهنشون مشغولیاتی دارن ولی خب من احتملا چند درجه بیشترم..

کسانی که من رو از نزدیک میشناسن که کاملا این موضوع براشون روشن و واضحه...مخصوصا در زمان مجردی...تقریبا اکثر اوقات من روی تختم و به حالت دراز کش یا نیمه نشسته میگذشت اونم به فکرکردن... و خب همه تصور میکردن من دارم چرت میزنم یا مشغول خیالبافی ام ...ولی اینطور نبود...من داشتم فکر میکردم...البته خیال بافی هم گاهی قاطی ماجرا میشد!!!

گاهی هم که خیلی زیاد میشد این افکار ارزشمند باید مکتوب میشدن تا بعدا بیام دوباره بخونم و یادم بیاد فلان روز به چی فکر میکردم و نتیجه این کار داشتن مقادیر زیادی دفتر هست که برای همه به صورت دفترهای مرموزی در اومده بود ولی در واقع اونها فقط افکار نوشته شده ی من بودن.... خلاصه زمان گذشت و من مزدوج شدم و از تخت محبوبم جدا شدم...آخه نمیدونید چه لذت عمیقی داشت روی تخت به بالشتت تکیه بدی و آهنگ مورد علاقه ات رو گوش بدی و از پنجره هم اسمون دیده بشه و در اخر هم یه نوشیدنی با کلی دفتر و کتاب کنارت پخش و پلا  باشه....آه ه ه کجایی جوونی که یادت بخیرتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

خلاصه گفتم من مزدوج شدم و این خصیصه فکر کردن دست از سر من برنداشت ...البته نوعش عوض شد...دیگه امکام این که ساعتها دراز بکشم و به در و دیوار نگاه کنم نبود.. و همچنان دفتر بازی خودم رو حفظ کردم البته با دفتری جدید...ولی بازم مجبور به ترک این هم شدم و به وبلاگ پناه اوردم ...

اینجا با اسم و رسم خودم نوشتم...به همه اعتماد کردم و تازه میخواستم روی دیگه ای از شخصیت خودم رو نشون بدم...میخواستم راحت تر باشم و ازادانه حرفهام رو بزنم... همونطور که میدونید همسرم هم اینجا رو میخونه...من چیز پنهانی از علی ندارم که نخوام بخونه...ولی امان از ادمهای فضول...  کسی که تا دیروز نمیدونست اینترنت چیه و وبلاگه چه صیغه ای.... سر از وبلاگ من دراورده و من هر چی به مغز هر چند ناقصم فشار میارم نمیفهمم چطور ممکنه به اینجا رسیده باشه... خلاصه مطلب همه میدونید چی میشه دیگه...احساس امنیت و راحتی برای همیشه میره...وبلاگم رو عوض نمیکنم چون خیلی دوستش دارم... خیلی از اعضای فامیل و اشناها و غیره ادرس اینجا رو دارن و هر چند خاموش میخونن ...من با همه راحتم الا این یه نفر که دریچه ای هست برای دیگران...مرکز مخابره نوشته ها  و افکار  من برای دیگرانی که نباید بدونند....نمیدونم ...خودم رو میزنم به در بیخیالی مثل همیشه....

خب روضه خوندن و آه و ناله بسه... اینقدر اینجا رو بخون و برو برای بقیه تعریف کن تا خسته بشی تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

                                     ***********************************

 

خب ..خطهای بالا رو ۵ روز پیش نوشتم ولی اصلا فرصت نکردم بیام ادامه بدم...الان هم که دوباره نوشتم اینترنت محترم خیلی قشنگ و حساب شده حالم رو گرفت...

وبلاگ همتون رو هرروز میخونم..از حال تک تک شما باخبرم ولی واقعا نمیتونم کامنت بذارم... مهدی به محض این که میبینه من پشت کامپیوترم با سرعت خودش رو میرسونه تا یه خرابکاری بکنه !!!!!

 

واقعا به معرفت  دوستهای مجازی...اینقدر براتون ارزش دارم که در نبودم نگران حالم بشید و سراغم رو بگیرید...این برای منی که تو این شهر تنهام و کسی رو ندارم خیلی باارزشه...دلم واقعا به داشتن شما خوشه... 

خب !!! انگار حرفهام یادم رفت... اها تا فراموش نکردم... باران بانو گلم : تولدت با چند روز تاخیر مبارک...خانومی فکر نکنی فراموش کردم... هم موبایلم قطع بود هم نت نداشتم اون روزها....شرمنده ام گلم  ...تولدت مبارک تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

و مهمتر از همه...چند روز دیگه هم تولد خواهر نازنینم قطره بارون  هست...

عزیز دلم تولد تو هم بینهایت مبارکتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بازم هستتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com  خواهر زاده ی خوشگلم که چند روز دیگه ۳ ساله میشه...

چقدر دی ماهی زیاده ...برادر همسر جان و کلی دوست و اشنا این ماه تولدشونه...

به هر حال حرفهای من که پرید...امیدوارم دفعه دیگه خیلی زودتر بیام... 

هیچی دیگه...شبتون خوش همگی...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:39  توسط فاطمه  | 

 

 

سلام...

امروز دوباره اومدم اینجا رو یه اب و جاروی اساسی کردم و  انشاا... قراره دوباره روبراه بشه...

باور کنید به یه زمان طولانی نیاز داشتم تا فکرم رو یه استراحتی بدم و با یه روحیه تازه ادامه بدم...

حالا اگه حوصله خوندن دارید میگم این مدت چه کارهایی کردم...

اول از همه بگم که گل پسر نازنینم دوباره همراه مامان بزرگش رفته کویت . حتما همه تعجب میکنید و احتمالا مثل خیلی ها سرزنش که چرا اجازه دادی بره...باید بگم شدیدا به این تنهایی و ریکاوری نیاز داشتم..نه این که خدای نکرده مهدی مزاحم من باشه...من باید یه مدت تنها میموندم تا دوباره خودم رو پیدا میکردم...وقتهایی رو در سکوت این خونه میگذروندم و میفهمیدم خیلی چیزها اون طوری که به نظر میان نیستن و زندگی کوتاه تر از این حرفهاست...و خلاصه این که ۱ ماه تنهایی واقعا برای من اثر بخش بود و حالا دوباره شدم یه همسر و یه مامان شاد  و پر انرژی مثل قبل...

مهم ترین و بهترین کاری که در طی این مدت انجام دادم رفتن به تهران بود که فقط میتونم بگم ۱۰ روز رو فوق العاده گذروندم... خواهر عزیزم رو حسابی به زحمت انداختم و شرمنده خودش و همسر خوبش شدم....

تقریبا یه تهران گردی کامل هم انجام دادم.... که این یکی هم بخاطر لطف و مهربونی دختر خاله ی نازنینم بود... و به جرئت میتونم بگم بهترین روز این سفر ؛ روزی بود که صبح اول رفتیم بازار قدیمی تجریش...همیشه دلم میخواست این بازار بزرگ رو که توی اکثر داستانها ازش یاد شده رو ببینم...نماز ظهر رو توی امام زاده صالح خوندیم و جای همتون خالی دلی از عزای آش رشته های بازار در آودیم...

بعد از کلی گشت زدن به این نتیجه رسیدیم که برای اولین بار  یه رستوران قدیمی تو بازار رو هم تجربه کنیم.... خیلی خوب بود.. همه جور تیپ و قیافه اونجا بودن و جالبترینش میز رو بروی ما بود که ۶ تا خانوم نسبتا مسن نشسته بودن ..همه هم با کفش اسپرت

تجربه خیلی جالبی بود...یه کافه قدیمی با صدای قلیون و عکس درویش روی دیوار و تخت سنتی و خلاصه جایی بود جالبناک برای آدمی مثل من  و دختر خاله ام که اولین بارمون بود...

اگه فکر کردید ما بعد از خوردن این همه چیز از رو رفتیم  که بریم خونه سخت اشتباه کردید...دوباره سوار ماشین شدیم و پیش به سوی کجا؟ ............استخر!!!!!!  البته تقریبا یه ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم و کلی از غذاهامون هضم شده بود   ولی با خوش شانسی تمام دیدیم استخرش فقط مردونست!!

ولی ما پررو تر از این حرفها بودیم و رفتیم یه استخر دیگه...و همه جا رو با قدوممون مزین کردیم...از جمله سونای خشک و بخار که من حداکثر زمان استفاده ام ۲ دقیقه بود... و از همه دیدنی تر پریدن من تو حوضچه اب سرد یا بهتر آب یخ بود که با یه جیغ بنفش همراه شد که کل خانمهای محترم موجود اونجا با یه نگاه عاقل اندر سفیه وراندازم کردن و سری از روی تاسف تکون دادن...

بالاخره ما تصمیم گرفتیم برگردیم خونه!!!!! ولی قبلش گفتیم نمیشه که از استخر برگردی و هیچی نخوری!!!! و نتیجه این فکر خریدن ۴ پرس مرغ سوخاری و استریپس شد...البته تنهایی که نخوردیم...خاله جان و شوهر خاله جان هم بودن...بله دیگه... بالاخره یه روز که هزار روز نمیشه...

 

یه روز خیلی خوب دیگه هم داشتم که زحمت اون گردن خواهر نازم و همسرش بود.. رفتیم دیدن

جاده چالوس و این  و 1و 2 ....

کیفیت عکسها خوب نیست چون هم با موبایل گرفته شده هم این که اون موقع فکر وبلاگ نبودم و برای یادگاری خودم همینطوری گرفتم...

اینم ۲ تا عکس از بازار تره بار تجریش1 و 2  

و یه خبر مهم دیگه.... دیدار من با بهترین و عزیز ترین دوست وبلاگی که تا به حال داشتم....میتونید حدس بزنید کی؟    معلومه دیگه  دینا خانومی  نازنین... که هر چی از از این قرار بگم کمه... یه دوست بینهایت صمیمی و مهربون و یک رنگ... خیلییییییییی شبیه به تمام تصورات من... و البته خیلی زیاد دوست داشتنی... حرف زدیم و حرف زدیم و خندیدیم و لذت بردم...واقعا اون لحظه ها برام شیرین و به یاد موندنی بود.... ممنون دینای نازنین ...هم برای گل قشنگی که برام آوردی هم برای بودنت و هم برای تما م اون دقایقی من  با پرچونگی حرف زدم و تو گوش کردی و قضاوت نکردی...خیلی زیاد این حرکتت برام ارزشمند بود... به تو میگن یه دوست واقعی.....

و در آخر ...یه روز هم به دیدن دوستهای گلم تو سایت کتابخانه مجازی نود و هشتیا گذشت...یه سایت خوب برای خوندن کلی کتاب...بحث کردن در مورد هر موضوعی از فیلم و کتاب و هنر بگیرید تا الی آخر...و مهمتر از همه داشتن دوستهای خوب و واقعی...یه سر بزنید پشیمون نمیشید...

 

من رو میتونید تو این عکس  پیدا کنید  بقیه بچه ها هم پشت صحنه هستن چون داشتیم میرفتیم...

خب دیگه اینم از این مدت که نبودم... از مهدی هم عکس جدید ندارم...این مال ۱ هفته قبل از رفتنشه

مهدی و اینم صدرا  خواهر زاده ناز من...

امیدوارم مثل قبل اینجا باشم و همراه وبلاگهای قشنگتون...

دزیره عزیز شرمنده محبتت هستم... ممنون که همیشه به یادم هستی ...

این بود انشای ما....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:0  توسط فاطمه  | 

 

 

سلام ...

هستم...زنده ام شکر خدا ... ولی هیچ حرفی واسه گفتن ندارم... شاید هم سکوت بهترین حرفهاست واسه کسایی که میفهمن...

فقط برای خالی نبودن عریضه اومدم.... وبلاگ همتون رو هم میخونم ... دستم نمیره کامنت بذارم،شرمنده ام.... یکساگی وبلاگم هم گذشت...

و ناگهان چقدر زود دیر میشود.....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:35  توسط فاطمه  | 

 

 

 

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرفها دارم در دل

میگزم لب به سکوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:41  توسط فاطمه  |