تراوشات یک مغز خالی
اینا نوشته های بی سر و ته یک مامان پر مشغله ست
سلام ... هستم...زنده ام شکر خدا ... ولی هیچ حرفی واسه گفتن ندارم... شاید هم سکوت بهترین حرفهاست واسه کسایی که میفهمن... فقط برای خالی نبودن عریضه اومدم.... وبلاگ همتون رو هم میخونم ... دستم نمیره کامنت بذارم،شرمنده ام.... یکساگی وبلاگم هم گذشت... و ناگهان چقدر زود دیر میشود..... زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت حرفها دارم در دل میگزم لب به سکوت سلام... میدونم خیلی تاخیر داشتم، بذارید به حساب گرفتاری زیاد و بی حوصلگی بیشتر... ۲ هفته مسافرت بودم که به سرعت تموم شد و فقط خاطراتش برام موند، و فهمیدم که منم میتونم خیلی زیاد عصبانی بشم تا حدی که ... نمیدونم...فقط خیلی عصبانیت شدید جالبه. و باز هم فهمیدم که میتونم بدجنس باشم.. یعنی اون رگ شیطانی تو وجود منم هست،اونم از نوع خوبش... *************************** تو زندگی هر کس لذت هایی هست ،کارهایی که با انجام اونها روحشون ارضا میشه و به معنی واقعی کلمه کیف میکنن.. برای من این کار خیلی ساده ست.. کتاب خوندن.. لذتی که موقع خوندن یه رمان خوب میبرم با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نیست..میرم به دنیای دیگه...کنار شخصیت ها ..مکان ها و تمام اون احساسات رو حس میکنم و جزیی از وجودم میشن.. از وقتی یادم میاد کتاب خوندن رو دوست داشتم، اولین های زندگیم هم تا جایی که یادم میاد: * سلیمون ، حسنی و علی کوچولو گم شده * بودن... قبل از رفتن به مدرسه... بزرگتر که شدم کتابهام هم شکلشون عوض شد..حجمشون زیاد شد و لذت منم بیشتر و بیشتر... دوران راهنمایی اول ژول ورن رو کشف کردم، بعد الفرد هیچکاک و در اخر (( آگاتا کریستی )) و چه احساس خوبی داشتم موقع خوندن رمانهای جنایی... بازم بزرگتر شدم کتابهام هم شکلشون عوض شد... کریستین بوبن ..نویسنده مورد علاقه من در اوایل دبیرستان...ولی هنوز روح تشنه من کتابهای بیشتری میخواست... و اون موقع بود که الکساندر دوما ( پدر ) رو کشف کردم و نمیتونم احساسی که موقع خوندن کتابهاش داشتم رو بگم..فقط میشه گفت با کتابهاش و شخصیت ها زندگی کردم..عاشق شدم و در آخر که شخصیت اول کتابهاش و محبوب داستان می مرد ،گریه کردم و تا مدتها بهش فکر کردم... سیدنی شلدون... نویسنده ای که هنوز کتابی به زیبای کتابهای اون نخوندم... و بازهم عمیقا لذت بردم... ربکا ، جین ایر،بلندیهای بادگیر، دزیره، رابین هود، سینوهه ، کلئوپاترا ،دنیای صوفی و کلی کتاب دیگه دنیای من رو تشکیل میدادن... الان باز بعد از چند سال برباد رفته رو خوندم،۱۴۰۰ صفحه کتاب در طی ۴روز...یه جور حس عجیب برای فکر نکردن به دنیای واقعی... همیشه برای فرار از واقعیت به دنیای کتاب پناه بردم و چه میزبان خوبی بوده ... مدتها پیش تنها ارزوم داشتن یه اطاق کوچیک با کلی کتاب و اهنگهای مورد علاقه ام بود... بخونم و بخونم و غرق بشم... دیشب بعد از تموم شدن کتاب گریه کردم... دلم برای اسکارلت سوخت..برای رت باتلر افسوس خوردم و جای جای کتاب همراه شخصیت ها رفتم...ترس و تنهایی و جشن و عشق و همه و همه رو حس کردم ... برای مردن ملانی بغض کردم، دلم میخواست شونه های اسکارلت رو بگیرم و محکم تکون بدم تا چشمهاش رو باز کنه و عشق واقعی رو ببینه... مدتهاست از اینترنت کتاب دانلو میکنم و میخونم...خیلی به صرفه تر از خرید کتابه، ولی این که روی تختت دراز بکشی و صفحات کتاب رو ورق بزنی یه چیز دیگه ست.. الان هم میخوام برم سراغ * اسکارلت* که دنباله* برباد رفته* ست و باز برم به دنیای اونها... برای ساعتها تو این دنیا نباشم و لذت ببرم... پ.ن ۱: مامان خوبم ، اگه تو برام اولین کتابها رو نمیخریدی و من رو تشویق یه خوندن نمیکردی ،الان من این همه احساسات خوب نداشتم... ازت ممنونم. پ.ن ۲: علی خوبم ، بی نهایت متشکرم که اجازه میدی ساعتها تو دنیای خودم باشم و نبود کوچولوی قشنگم رو کمتر حس کنم... جبران میکنم پ.ن ۳: دوستهای خوبم... از الان همه تون رو دعوت میکنم به یه جشن تولد وبلاگی، ۱۴ شهریور ،تولد ۱ سالگی آسمونی من...به صرف کلی کلمات و جملات ناب و به یاد موندنی...منتظرتونم... سلام... بحث این هفته: بدشانسی چیست؟ بد شانس کیست؟ ــــ از اونجایی که من خیلی به این موضوع علاقه دارم خوشم اومده چند کلمه ای در موردش حرف بزنم... : بدشانسی همه جا دنبال ادم میاد...مثلا این که زمانی که خیلی بچه بودی ؛ سه تا خواهر و برادر عزیز دیگه ات مبتلا به مریضی ابله مرغون شده باشن و تو با این که همیشه کنارشون بودی سالم بمونی... اما بعد از گذشت چیزی حدود ۱۶ سال ؛ وقتی برات مهمون میاد و با خیال راحت یه روز دختر جوون مهمون گرامی رو برای خرید به بازار میبری و توی راه با خنده میپرسی : فلانی جان چرا برای جوشهای صورتت دکتر نمیری؟!!! اونم با یه خنده قشنگ تر جواب میده : اینا که جوش نیست ، ابله مرغون گرفتم!!!!!!!!!!!!!! اون وقته که دلت میخواد پسر کوچولوت رو قایم کنی تا نزدیک این مهمون عزیز نره... ۲ هفته میگذره و خیالت راحت میشه که شکر خدا خبری از مریضی نیست... و این زمان مصادف میشه با شروع نمایشگاه کتاب تهران ، با کلی اشتیاق برنامه ریزی میکنی که بری تهران که نمایشگاه رو ببینی هم سری به دوستهای وبلاگی تهرانی بزنی... اما از اونجایی که بدشانسی دنبالته، ۲ روز قبلش میبینی اقا پسر گلت ابله مرغون گرفته اونم از نوع حاد............................................! از این بگذریم میرسیم به بحث همیشه شیرین ورزش و خوش اندامی البته موضوع به همین جا ختم نمیشه... پس دنبال کنید ماجراهای من و بدشانسی هام : چون مجلس عروسی خواهر جان از اهمیت فوق العادهای برخورداره ، و من دلم میخواست از نظر پوشش تک باشم، فکر بکری کردم که لباس هندی یا همون ساری بخرم... در همین راستا تمام شهر شیراز رو زیر ورو کردم تا شاید چیزی پیدا کنم ، و تنها جوابی که شنیدم این بود:(( دیر اومدید خانم...تا پارسال بازار وکیل زیاد داشت ولی دیگه نیست... )) البته فکر نکنید من از رو رفتم !!! زنگ زدم به یه اشنای عزیز در بندر عباس تا شاید برام پیدا کنه... اونم بعد از چند روز گفت: (( شرمنده فاطمه جون ، مغازه هه جمع کرده !!!!!!!!)) یعنی من بی خیال شدم؟ اصلا امکان نداشت، با کمال پررویی با خاله همسر جان در کویت تماس گرفتم که اگر امکان داره از اونجا برام بخرن... ( مطمئنا میدونید که کویت هندی و کلا شرق اسیایی زیاد داره... ) و از اونجایی که کارگر اونها هندی بود کارم راحت میشد، ولی جواب اومد که عزیزم فلانی برای دیدین خانواده اش رفته و تا ۴ ماه دیگه نمیاد تموم شد؟ نخیر بازم هست: از همون شهر عزیز و دوست داشتنی!!!!بندر عباس خبر میرسه که فلانی ها اومدن شیراز و به احتمال ۱۰۰٪ میان خونتون( یعنی سنگر بگیرید) و ما با کمال ارامش تلفن خونه رو از برق میکشیم و به مهمونهای خوش خیال میخندیم... عصر روز چهارم که جمعه هم باشه ، در خونه زنگ میزنن و با خوشبختی کامل میبینی مهمونها پشت در وایستادن و میگن: هر چی زنگ زدیم جواب ندادید برای همین اومدیم!!!!!!!! و بعد از کلی نشستن میبینی ساعت ۱۰ شب شده و نمیشه مهمون بدون شام بره!! برای همین تمام پیتزاها و سالاد ماکارونی و ناگت های مرغی که برای یه هفته نبودنت برای همسر جان و برادر عزیزش اماده گذاشته بودی رو میاری برای مهمونها و اونها هم کلی خوششون میاد هر چی بود این هم گذشت و همراه مادر شوهری و مهدی کوچولو میری مسافرت ...یعنی همون شهر خوش اب و هوا و قشنگ!! بندر عباس... و یادت میره لب تاپ رو ببری که از دنیای مجازی عقب نمونی!! روز دوم مسافرت یه دفعه میبینی گوشیت کار نمیکنه، در واقع سیم کارتش از کار افتاده...با شماره خودت تماس میگیری و با کمال تعجب میبینی یه اقای محترم جواب میده!! بعد از کلی پرس و جو میفهمی که مخابرات شیراز اشتباهی سیم کارت تو رو سوزونده توی همون روزها تصمیم میگیرید شب که هوا بهتره با اقا کوچولو برید خرید... ولی هنوز ۵ دقیقه بیشتر از قدم گذاشتن به مجمتع تجاری نمیگذره که قیافه گل پسر به شدت تو هم میره و در دنباله صداهایی و ................ و بالاخره میرسیم به مورد اخر که از همه بیشتر حرص من رو در پی داشت... بعد از ۲ سال انتظار ، خونه عزیز و قشنگت ساخته میشه و اماده تحویل،اما درست در همون ماه تحویل خونه، همسر جان باید منتقل بشن به یه شهر دیگه!!!!!!!!! از امروز باید رسما اسمم رو عوض کنم... اگه پیشنهادی دارید صمیمانه میپذیرم... بدشانسی تمام مواردی بود که گفتم که اونم در طی ۳ماه همین امسال اتفاق افتادن و من همون بدشانس هستم... از اشنایی با شما خیلی خوشبختم... ( دوستهای گلم یکشنبه میرم مشهد...هر کی سوغاتی میخواد دستش رو ببره بالا... ) انشای تابستانی : تعطیلات خود را چگونه خواهید گذراند؟ ما قرار است در دومین هفته از این تابستان شیرین , با سر و کله و دست و پا و هر جای دیگر موجود از بدنمان به سوی شهر عزیز و دوست داشتنی مشهد بشتابیم , اخر ما کارهای بسیار مهمی برای انجام داریم. و باید عقده های این مدت دوری و نبود جنس مونث در اطراف خوندمان را با هر وسیله ای پر کنیم... و میدانیم که خیابانهای مشهد بی صبرانه منتظر ورود ما هستند تا با دقت کافی انها را متر کنیم ,مبادا در این مدت کم و کاستی پیش امده باشد... البته خبر بسیار بسیار مهم و اصلی که از ماهها پیش ما را به ذوق اورده و به جنب و جوش واداشته, یک مجلس عروسی باشکوه از نوع عروسی خواهر جان میباشد که قرار است باز هم به همان دلیل قبلی یعنی عقده گشایی, از اول مجلس تا انتها ,همان وسط بنشینیم و بقچه عقده هایمان را باز کنیم تا همه عزیزان فیض کافی ببرند... از انجایی که ما انسان بسیار ورزش دوستی هستیم و الان چیزی حدود 2 سال است که پای مبارکمان به هیچ گونه استخر و حوضچه و .. باز نشده, قرار است روز در میان به امر خطیر شنا بپردازیم...ولی نمیدانیم این ندای درونی از کجا می اید که هی به ما می گوید: ******** خلاصه این که در یک تور یک روزه زیست خاور گردی هم ثبت نام کرده ایم که مبادا مغازه ای کم یا زیاد شده باشد و ما بی خبر مانده باشیم.. در ضمن قرار است دلی از عزای سیب زمینی سرخ شده های کافی شاپش هم در بیاوریم.. از دیگر اهداف بسیار مهم و حیاتی ما در این سفر علمی,فرهنگی,تفریحی و ... سینما رفتن است... چون مطمئنیم که متصدیان فروش بلیط در سینماهای مشهد ( افریقا و هویزه ) بسیار دلشان واسه مشتری دائمی سابقشان تنگ شده... از انجایی که ما انسان بسیار شریفی هستیم و دلمان نمیخواهد کار و کاسبی ملت کم و کاستی داشته باشد, به شدت خودمان را موظف میدانیم که حداقل هفته ای 2 بار سری به کافی شاپ مورد علاقه مان بزنیم و فقط از روی اجبار اسنکی بخوریم و ثواب کنیم...بالاخره برای ان دنیا هم باید ذخیره ای داشته باشیم یا نه؟!!! و این را هم میدانیم که با رفتنمان جمعی خوشحال و شاد میشوند...پس ما ادم بسیار خوبی هستیم... ******** این بود انشای تابستانی ما... ************ پ.ن : دوستهای گلم اگه با امام رضا(ع) کاری دارید بگید تا برم دو دستی بچسبم به حرم و حاجتتون رو بگیرم... همیشه به همه می گفتم ,هیچوقت چیزی رو به زور از خدا نخواهید, ولی خودم خواستم,شاید هم تقصیر قانون جذب یا همون کائنات بود که اون خواسته رو مستقیما وارد زندگی من کرد, اما به بهای گرفتن خود زندگی سر یه دو راهی وایستادم و هر لحظه نگاهم به یه طرف میچرخه,یک راه پشت سرم هست و راه دوم روبه روم تصمیم سختیه,هر رراه رو انتخاب کنم ممکنه هزاران اتفاق بیفته,اینم یکی از خاصیت های همیشگی زندگی من بوده: می دونم که ته مغزم یه چیزی هست که میگه: فاطمه,تو که میدونی می خوای چه کار کنی,پس چرا بازم سعی می کنی بهانه بیاری و نشون بدی داری فکر میکنی؟ به این کار میگن دروغ گفتن به خود... ****************************** حدود 8 ساعت بعد اگر و مگر های منفی تمام ذهنم رو پر کردن,متاسفانه کسی هم نیست که بخوام ازش راهنمایی بگیرم, یعنی اصلا طوری نیست که بخوام به کسی بگم و کمک بگیرم,فقط و فقط از تمام دوستهای نازنینم میخوام که برام دعا کنید,از خدا بخواهید... نمی دونم...به زبون خودتون دعا کنید... پ.ن 1 : پ.ن 2: زندگی داره سخت ترین امتحانش رو از من میگیره,امیدوارم رد نشم!!! پ.ن 3: من خیلی خیلی از زندگیم راضی ام, همسری دارم که در بدترین شرایط روحی در کنارم بوده و نذاشته احساس تنهایی کنم, قدر عزیزانتون رو بدونید,یه همسر خوب ,فرشته ای از طرف خداست,برای آرامش و احساس خوب داشتن توی این دنیا! پ.ن 4 : ممنون که سوال نمی کنید چی شده یا چی قراره بشه,چون فکر نمیکنم جوابی داشته باشه! . ممنون که برام دعا می کنید! من دوباره اینجام... هیچ جای دوری نرفته بودم و هیچ کار خاصی هم نمی کردم ...ولی بودم... خوندم و خوندم... هزار بار نوشتم و در یه لحظه ی خیلی کوتاه همه رو پاک کردم... ولی من اینجام... دارم به صداها گوش میدم... تنهایی داره به من درس میده...دوباره شاگرد شدم و معلمم داره بهم میگه از این به بعد باید خودت باشی و خودت... دور باشی و سر سخت... مهربون باشی و قوی... نباید برای خواسته هات متکی به کسی باشی... باید اون اشکهای داغ رو نگه داری برای خلوت خودت...نکنه یه وقت عزیزت اونها رو ببینه و دلش ... شاید دلش بشکنه...شاید غصه دار بشه... مگه نه این که زنها همیشه تکیه گاه مردها بودن؟ حتی قوی ترین مردها؟!!! معلمم میگه : روزهایی که دارن میان, پر از اتفاقهای ناخواسته و عجیبن... نکنه کم بیاری؟ نگاه یه فرشته ی کوچیک به تو دوخته شده... تنهایی چیز عجیبیه...یه لذت تلخ و قشنگ داره... صداها شکل دیگه ای پیدا میکنن.. و بازم من میمونم و سکوت این اطاق... باید سرت رو بالا بگیری... فقط و فقط خودت هستی و یه دنیا مسئولیت... امشب هم گذشت و وارد فردای دیروز شدم... حالا آرومم, خیلی هم زیاد... ************ این روزها که میگذره احساس میکنم شیطون در زوایای تاریک و دنج این اطاق نشسته و داره من رو نگاه میکنه,از اون نگاه های خبیثانه,یه پوزخند معروف هم رو لبش هست... ولی کاری به کار هم نداریم....یه همزیستی مسالمت آمیز!!! من , شیطان و تنهایی هایم ... پ.ن ـ دوستهای خوبم.. من نه ناراحتم نه غصه دار...گاهی دوری از عزیزانت سخت میشه و ادم دلش میخواد یه جوری خودش رو خالی کنه...همین ! به یاد نوروزهای شیرین بچگی... _ یه پادشاه بود سه تا پسر نداشت... دو تاش مرده ی مرده,یکیش جون نداشت... پسری که جون نداشت خواست بره شکار... رفت به سه تا طویله, دو تاش خرابِ خراب,یکیش دیوار نداشت... رفت به طویله ای که دیوار نداشت و خرجینی که ته نداشت و خنجری که تیغه نداشت رو برداشت و سوار اسبی شد ه سه تا پا نداشت و رفت به شکارگاهی که شکار نداشت... با کمانی که تیر نداشت شکاری که سر نداشت رو زد و گذاشت تو خرجینی که ته نداشت و با خنجری که تیغه نداشت سرش رو برید و در دیگی که ته نداشت پخت و اینقدر خورد و خورد که هیچ کس خبر نداشت... تشنه شد ورفت تا رسید به سه تا رودخونه... دو تاش خشکِ خشک,یکیش نم نداشت... سرش رو گذاشت بر رودخونه ای که نم نداشت و دیگر بر نداشت... ( _ نازنین همسرم: تا چند روز دیگه دومین نوروز مشترکمون رو جشن میگیریم...با این تفاوت که یه کوچولوی ناز هم کنارمون میشینه... بابت تمام مهربونی ها و زحمات این مدت و باز هم بخاطر صبر بی پایانت یه دنیا ممنونتم... ****************** مامان و بابای گلم : اولین عیدی میاد که لحظه تحویل سال کنارتون نیستم و خیلی برام سخته.... دلم میخواد بابا قران بخونه و بعد از اعلام سال نو ,از لای صفحات قران, اسکناس های تا نخورده عیدی بگیرم... بی نهایت دوستتون دارم و فقط از خدا میخوام بهترین ها رو در سال جدید بهتون هدیه کنه... ****************** خواهرهای عزیزم و داداش خوبم: دلم برای دیدن و بودن کنارتون یه ذره شده... لحظه تحویل سال دعا برای من یادتون نره... قدر بودن کنار هم رو بیشتر بدونید... مخصوصا با توام خان داداش عزیز... خاطرات بد رو خواهش میکنم فراموش کن... میدونی که چقدر برام عزیزی... ***************** دوستهای دنیای مجازی من: باور کنید معرفت شما از دوستهای دنیای واقعی هزار برابر بیشتره... برای همتون از خدا بهترین ها رو میخوام... آرامش و خوشبختی در کنار عزیزانتون.. مخصوصا برای تو سایه عزیز, سالی پر از خوشی و موفقیت داشته باشی... *************** خدایا! آخرین روزهای این سال رو میگذرونم... دستم رو بگیر و بهم نیرو بده برای ادامه این راه که نمیدونم تا کی ادامه داره... کمکم کن برای این هدیه آسمونی, مادر خوبی باشم ... بهم صبر بده تا در مقابل نا ملایمات زندگی محکم بایستم و پشتوانه ای باشم برای همسرم... ****************** و حالا از تمام کسانی که این نوشته ها رو میخونن میخوام برای منم دعا کنن, من رو فراموش نکنید... سال نو و عید همتون مبارک... خداحافظ پی نوشت خیلی مهم: عزیزانی که ازتون اسم نبردم...ناراحت نشید باور کنید مخصوص نگه داشته بودم با اس ام اس و کامنت شخصی بیام... هنوز ۲ روز وقت مونده... بازم شرمنده... این روزها که میگذره... توی احساسات عجیب و غریبی دست و پا میزنم... شاید یه خلاء...یه چیزی که میخواد خودش رو به من نشون بده... جسم و روحم هر دو با هم کسل شدن... دلم دوری میخواد...سکوت و تنهایی میخواد.... میخوام خود گمشده ام و پیدا کنم... میدونم که هنوز همین اطراف پرسه میزنه... این روزها وقت فکر کردن به خودم رو ندارم... دلم ... فقط دلم... میخوام مثل یه دیوونه ی خیلی دیوونه بخندم... دلم...دلم واسه خودم تنگ شده... ****** فقط 5 روز... دوباره به دنیا میام... شاید یه فرصت جدید... همیشه فکر میکردم روز تولدم چقدر مهمه... باید یه اتفاق خاص بیفته... ولی 21 سال گذشت... بدون هیچ اتفاق خاصی... 15 ساله که شدم ,فکر کردم عجب واقعه مهمی به وقوع پیوسته... گفتم باید از این سن خیلی استفاده کنم و چقدر احساس بزرگ بودن میکردم... 16 سالگی... بازم گذشت... 17 سال...چقدر منتظرش بودم... خیلی سن خاصیه!!!! من 18 سالمه...من یه دختر خانم جوونم...احترام بگذارید... 19 ... زندگی عوض شد... 20 سال!!!!!!!!!! دو دهه گذشت...یه خانوم محترم...یه همسر... و حالا...فقط 5 روز... تا 21 سالگی هم به تاریخ بپیونده... و این تکرارِ تکرار است...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
، بعد از کلی این ور و اون ور گشتن، یه باشگاه بدنسازی خوب با امکانات عالی پیدا میکنی و با کلی امید ثبت نام میکنی... اما بازم روز قبل اقای بدشانسی در خونتون در میزنه و میگه : زکی، فکر کردی میتونی از گیر مریضی فرار کنی؟ بالاخره تو رو هم گیر انداختم، و در طی ۲ روز بعدی متوجه میشی صورتت و بدنت به هر چیزی شبیه شده جز صورت ادمیزاد
و مجبور میشی ۳ هفته از خون بیرون نری تا با یه موجود فضایی اشتباه نگیرنت!!!!
..... و اینطوری بود که فاطمه از رو رفت و به یه لباس معمولی بسنده کرد...![]()
..و این یعنی ۸ روز بیخیبری از همه...اونم تو روزهای انتخا بات...
و مجبور میشید با سرعت هر چی بیشتر خودتون رو به خونه برسونید چون فسقلی خیلی از این موضوع بدش میاد.![]()





